قاصد روزان ابری ، داروک
|
|
|
|
|
قاصد روزان ابری ، داروک کی می رسدباران…!؟ << نیما یوشیج >> آن دور ها درختی بود...کنارش نیزاری بزرگ...پرازقورباغه. کار قورباغه ها این بود که از صبح تا شب از میان نی ها به درون برکه بپرند و قور قور قور آواز بخوانند. آن اطراف جز صدای خش خش به هم خوردن نی ها و قور قور قورباغه ها ،هیچ صدای دیگری به گوش نمی رسید.عجیب این که از قورباغه تنهایی که روی درخت زندگی می کرد... هیچ صدایی در نمی آمد. قیافه ی قورباغه ی درختی هیچ شباهتی به قورباغه های برکه نداشت.هیچ کس نمی دانست او از کجا آمده است .فقط یک روز پس از باران او را دیدند که محکم به شاخه ی درخت چسبیده است. نیزار، برکه، درخت و قورباغه ها، تنها یک چیز از قورباغه ی درختی می دانستند ... این را که اسمش داروک است.آنها اسم او را از پرندگان مهاجر شنیده بودند. قورباغه ها خیلی سعی کردند تا با داروک دوست شوند ولی او حتی به آنها نگاه هم نمی کرد. این بود که قورباغه ها ی برکه کم کم خسته شدند ودیگر کاری به کار داروک نداشتند. روزها می گذشت.مثل همیشه باد می وزید و نی ها را می رقصاند و می جنباند. قورباغه ها می خواندند ،برکه ی پر آب، خوشحال بود ودرخت هم در کنار بقیه ی درخت ها به زندگی آرام خود ادامه می داد. با تمام این ها داروک هم چنان ساکت بود. یک روز صبح، قورباغه ها بعد از خوردن چند پشه ی چاق و چله ، روی نیلوفرهای برکه نشستندتا دسته جمعی آواز بخوانند.آنها هنوز شروع نکرده بودند که دسته ای پرنده ی مهاجر از راه رسیدند و روی درخت نشستند. قورباغه ها با دیدن پرنده ها به سرعت پریدند توی آب و زیر برگ نیلوفر ها پنهان شدند و مثل همیشه سکوت کردند تا خبرهای تازه را از پرندگان بشنوند. درخت در حالی که یکی از برگ هایش را روی داروک کشیده بود تا دیده نشود، با مهربانی از پرنده ها پرسید : (( چه خبر؟)) پرنده ای با ناراحتی جواب داد))خبر های بد... !)) نیزار و قورباغه ها کاملا ساکت بودند. آنها می خواستند بفهمند آن خبر بد چیست؟ یکی از پرنده ها گفت:((از ابر های بارانی خبری نیست.)) دیگری گفت : در سرزمین های دور تر،بعضی برکه ها خشک شده اند.)) برکه ، نی ها و قورباغه ها از ترس لرزیدند، اما چیزی نگفتند. پرنده ی دیگری گفت:(( بعضی ها می گویند خشکسالی و کم آبی به این جا هم می رسد.)) غم بزرگی بر دل برکه و نیزار و درخت و قورباغه ها نشست.پرنده ها کمی آب نوشیدند و رفتند.نیزار، درخت وقورباغه ها درسکوت به فکر فرو رفته بودند:(( اگر باران نیاید... اگر آب برکه تمام شود... اگر نی ها خشک شوند... اگر قورباغه ها...)) حتی تصور این اوضاع هم وحشتناک بود. روزهای بعد ، همه سعی می کردند موضوع را به روی خودشان نیاورند و به زندگی عادی شان ادامه دهند، اما همه ته دلشان ناراحت بودند. هوا روز به روز گرم و گرم تر می شد. خبری ازابرهای باران زا نبود. آب برکه کمی پایین آمده بود و برگهای درخت خودشان را جمع کرده بودند تا کمترعرق کنند. قورباغه ها هم دیگر حوصله ی آواز خواندن نداشتند و فقط برای این که نیزار، برکه و درخت غصه نخورند، به زور کمی قور قور می کردند. با این همه ، داروک هم چنان ساکت و بی حرکت به درخت چسبیده بود. قورباغه ها وقتی به بی خیالی داروک فکر می کردند، خیلی عصبانی می شدند. آخر چطور ممکن بود یک قورباغه، ادعای قورباغه بودن بکند و آن وقت در برابر نباریدن باران و خشک شدن برکه این قدر بی اعتنا باشد؟ هر روز وضع برکه بد تر می شد. درخت از هر پرنده ای که می گذشت ، سراغ ابر های باران زا را می گرفت، اما هر بار از جوابی که می شنید ناراحت تر از قبل می شد. آنها می گفتند : (( تا دور دست ها از ابر های باران زا خبری نیست که نیست.)) بعضی پرندگان هم که امید بیشتری داشتند ، در جواب می گفتند: (( باید منتظر بمانید تا بادی تند بوزد و ابر های باران زا را از روی دریا ها به این طرف بیاورد.)) روزها می گذشت، اما نه از ابر های باران زا خبری بود و نه از باد های تند. حالا دیگر آب برکه بر اثر گرما از نصف هم کمتر شده بود. قورباغه ها، بی حالتر شده بودند و نی های اطراف یکی پس از دیگری خشک می شدند و می شکستند. قلب قورباغه های برکه و درخت از شنیدن خبر شکستن نی ها غصه دار بود، اما داروک هم چنان ساکت و بی اعتنا به اطرافش محکم به درخت چسبیده بود،درختی که حالا دیگر نیمی از برگهایش ریخته بود. هوا باز هم گرمتر شد . خورشید به شدت می تابید.بر شاخه های درخت، جز چند برگ چروکیده، چیزی نمانده بود. بیشتر نی ها خشک شده و به این طرف و آن طرف افتاده بودند. جز چند نی سبز وسط برکه و چند قورباغه ، همه چیز از بین رفته بود. از یک طرف زمین تشنه آب برکه را تند تند می نوشید و از طرف دیگر خورشید آب آن را بخار می کرد. حالا دیگر ته برکه به راحتی دیده می شد. قورباغه ها از ته برکه تکان نمی خوردند و تنگ هم نشسته بودند. مرگ دوستانشان باعث شده بود که دیگر صدایی از آن ها در نیاید. همه چیز در حال خشک شدن و نابودی بود، اما داروک هم چنان ساکت و بی اعتنا به شاخه ی خشک درخت چسبیده بود. صبح یک روز تابستانی داروک ناگهان احساس کرد که قلبش به شدت می تپد . احساس عجیبی سرا پایش را فرا گرفته بود و او دوست داشت آواز بخواند! قلب داروک تند تر و تند تر زد. درخت که تعجب کرده بود، نه تنها ضربان قلب داروک را حس می کرد بلکه صدای قلب او را هم می شنید. داروک سرا پا هیجان بود .درخت، قورباغه ها را صدا زد و آن ها هم به داروک چشم دوختند،عجیب بود که از آن فاصله هم می شد بالا و پایین رفتن قلب داروک را دید. دهان قورباغه ها از شدت تعجب باز مانده بود، اما داروک بی اعتنا به نگاه درخت و قور باغه ها ، نتوانست در برابر احساس خود مقاومت کند . این بود که دهانش را به آرامی باز کرد و با حسی نا شناخته ، صدایش را در سکوت برکه سر داد وشروع کرد به آواز خواندن. برکه، قورباغه ها ، درخت و نی ها زیبا ترین آواز دنیا را می شنیدند ، آن قدر زیبا که متوجه آمدن ابر های بارانی نشدند و تازه وقتی که دیدند آسمان تیره شده و ابر ها کاملا روی برکه را پوشانده اند ، به خود آمدند. داروک هم چنان با تمام وجودش می خواند . احساس می کرد از آمدن ابر ها خوشحال است و آوازش هم به خاطر آمدن آن ها ست. و سر انجام ... باران بارید وچه بارانی....! برکه در گوش قورباغه ها گفت: (( حتما ابر ها از صدای زیبای داروک گریه شان گرفته است.)) باران می بارید و داروک هم چنان می خواند، حتی وقتی ابر ها دیگرنباریدند و شروع کردند به رفتن از روی برکه به جاهای دیگر، داروک ساکت نشد و به خواندنش ادامه داد. بوی خاک باران خورده در فضا پیچید. قورباغه ها جانی دوباره گرفتند. درخت لبریز از شادی بود و برکه هیجان زده نی های باقی مانده را نوازش می کرد. ابر ها رفته بودند . بادی که ابر ها را با خود آورده بود از میان شاخه های خشک درخت عبور کرد، دور برکه چرخید و آن قدر از صدای داروک خوشش آمد که تصمیم گرفت کمی آن جا بماند تا بیشتر از آن صدای زیبا لذت ببرد. داروک هم چنان می خواند و خاطرات باد زنده می شد . چه قدر این صدا را دوست داشت! او به خوبی می دانست که داروک قاصد باران است و فقط وقتی آواز می خواند که آمدن ابر های باران زا را احساس کند . پس از مدتی، باد از روی برکه گذشت و بین نی های شکسته چرخی زد .از میان هر نی خشک و شکسته که می گذشت ، صدایی زیبا از آن بر می خاست ، آن قدر زیبا که داروک هم ساکت شد . باد از میان هزاران نی گذشت و از میان نیزار ، هزاران صدای زیبا بر خاست. همه مبهوت بودند . باد چرخید و چرخید و نی های باقی مانده بی اختیار رقصیدند، شاخه های خشک درخت بی اختیار جنبیدند، قورباغه ها بی اختیار به آواز در آمدند و برکه بی اختیار موج بر داشت. همه آن قدر خوشحال بودند که نفهمیدند باد چگونه تخم نی ها را در اطراف برکه پخش کرد. سرانجام آنها را تنها گذاشت تا به شادی شان ادامه دهند، اما داروک مثل گذشته ساکت بود. بهار سال بعد ، برکه و اطرافش پر از نی های جوان و شادابی بود که آرزو داشتند، یک بار هم که شده آواز داروک را بشنوند.
|