تقدیم به انسان ها ی عصرجدید!!
روز تولد مادر بزرگ بود .
آن روز او 79 ساله می شد .
صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت . موهایش را شانه کرد و
لباس ها ی عیدش را پوشید . می خواست وقتی آنها از راه می رسند ،
سر و وضع مرتبی داشته باشد .
صندلی راحتی خود را جلوی خانه ، کنار پیاده رو گذاشت . دلش می
خواست وقتی از سر خیابان با ماشین می پیچند ، زودتر چشمش به آنها
بیفتد .
ظهر با این که خسته بود ، از خیر چرت زدن گذشت . بیش تر بعد از
ظهر را کنار تلفن نشست تا اگر تماس گرفتند ، زود گوشی را بردارد.
پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند . سیزده تا نوه و سه تا نتیجه
داشت . همگی 50 کیلومتر دورتر زندگی می کردند . مدت ها بود که
سری به او نزده بودند . اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما
بیایند.
موقع شام ، به کیک دست نزد . می خواست کیک را دور هم قسمت کند .
بعد از شام ، دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها
چشم به راه دوخت .
ساعت 9:30 شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند .
قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند .
در آن نوشته شده بود : (( وقتی رسیدید ، حتما بیدارم کنید ! ))
شب تولد مادر بزرگ بود .
او آن شب 79 ساله می شد .