روز تولد مادر بزرگ بود .

 

آن روز او 79 ساله می شد .

 

صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت . موهایش را شانه کرد و

 

لباس ها ی عیدش را پوشید . می خواست وقتی آنها از راه می رسند ،

 

سر و وضع مرتبی داشته باشد .

 

صندلی راحتی خود را جلوی خانه ، کنار پیاده رو گذاشت . دلش می

 

خواست وقتی از سر خیابان با ماشین می پیچند ، زودتر چشمش به آنها

 

بیفتد .

 

ظهر با این که خسته بود ، از خیر چرت زدن گذشت . بیش تر بعد از

 

ظهر را کنار تلفن  نشست تا اگر تماس گرفتند ، زود گوشی را بردارد.

 

پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند . سیزده تا نوه و سه تا نتیجه

 

داشت . همگی 50 کیلومتر دورتر زندگی می کردند . مدت ها بود که

 

سری به او نزده بودند . اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما

 

بیایند.

 

موقع شام ، به کیک دست نزد . می خواست کیک را دور هم قسمت کند .

 

بعد از شام ، دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها

 

چشم به راه دوخت .

 

ساعت   9:30  شب به اتاقش رفت تا رختخواب را آماده کند .

 

قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند .

 

در آن نوشته شده بود : (( وقتی رسیدید ، حتما بیدارم کنید ! ))

 

شب تولد مادر بزرگ بود .

 

او آن شب 79 ساله می شد .